
عصر جمعه بود و باران ریز و تنک ,حال و هوای خاصی به این ادینه بهاری بخشیده بود. سوار بر مرکب خیال سفر کردم به سالهای زیبا و پر شور جوانی,به حدود بیست سالگیم,به روزهایی که وجودم از عشق دخترکی زیبا و معصوم لبریز بود,به اون روزها که در اوج غرور جوانی چشمهایم و وجودم تمنای دیدارش را میکرد... دخترک جلوی ویلایشان مشغول بازی بود و موهای صاف خرماییش به هنگام بازی مثل قاصدک با ترنم باد به اینسو و انسوی شانه اش می افتاد و چشمان مات و بهت زده من هم خیره به او و غرق در رویای با او بودن. دخترک به ندرت از حیطه...
ادامه مطلب
سلام،سلامي دوباره به تك تك شما عزيزان كه وبلاگ منو قابل دونستين و ميخونين.يه عذرخواهي بابت تاخيرم در اين مدت كه غيبت داشتم بهتون بدكارم،واي چه ميشه كرد كه ادميه و هزار و شونصد گرفتاري و مسائل حاشيه اي و روزمره... همونطور كه مستحضر هستين تار و پود وبلاگ من رو داستانهاي كوتاه و واقعي در زمان كودكي تا حال تشكيل ميده،حالا اين وسط در حد يه سه چهار درصدي هم پيازداغشو خودم اضافه ميكنم كه جذابتر بشه ولي داستانها واقعيه. xa0 ما از دار دنيا يه مادربزرگ داشتيم(البته خيلي داشتيم ولي همه فوت كردن) كه بسيار ك...
ادامه مطلب
بعد ازظهريكي از روزاي اخر شهريور بود،بي حوصلگي از در و ديوار فرياد ميزد.من بودم و يه پسر بچه قديمي به اسم شهريار و يه چهارديواري سياه ولي به ظاهر رنگ شده و مرتب.از يار قديمي هم دو سه نخي بيشترباقي نمونده بود و در فضاي اسمان ابري اتاق سه در چهار محل سكونتم بي حال گوشه فرش لم داده بود.باد ملس پاييزي پس از گذشتن ازتوري دست ساز پلاستيكي تنه محكمي به قبضهاي اب و برق روي ميز زده وسپس صورتم را نوازش ميكرد،او مهربانترين است ولي حيف كه عمرش دو سه ماه بيشتر ماندگار نيست.خواننده با سوز و افسوس از اعماق بلن...
ادامه مطلب