عصر جمعه بود و باران ریز و تنک ,حال و هوای خاصی به این ادینه بهاری بخشیده بود.
سوار بر مرکب خیال سفر کردم به سالهای زیبا و پر شور جوانی,به حدود بیست سالگیم,به روزهایی که وجودم از عشق دخترکی زیبا و معصوم لبریز بود,به اون روزها که در اوج غرور جوانی چشمهایم و وجودم تمنای دیدارش را میکرد...
دخترک جلوی ویلایشان مشغول بازی بود و موهای صاف خرماییش به هنگام بازی مثل قاصدک با ترنم باد به اینسو و انسوی شانه اش می افتاد و چشمان مات و بهت زده من هم خیره به او و غرق در رویای با او بودن.
دخترک به ندرت از حیطه امن خانگیش دور میشد و من هم واله و بیقرار ساعتها به دیدارش مینشستم.تا اینکه پرنده اقبال بر شانه ام نشست و روز موعود فرارسید و دخترک رویایی قصه را مشغول قدم زدن در شهرک دیدم و من بی پروا بسویش رفتم باب اشنایی را گشودم...
دوستی ما محکمتر شد وحلقه عشق پدیدار,دیگر یک شهرک بود و یک دخترک.
در هر زمانی بدنبال فرصتی برای در اغوش کشیدن و بوسیدنش و غرق در اغوش نحیف و بوی عطر دخترانه اش بودم.اخ که چه زیبا و پاک بود.اخ که چه حسی داشت گرفتن دستهای کوچک و عاشقش
رو.گار به سرعت سپری شد,دست بی رحم زمانه او را از من گرفت,خبردار شدم که دل بر گرو دیگری بسته و ازدواج کرده,سوختم و گریستم,ولی هرگز او نفهمید.سالها به یادش از همان معبر گذشتم و در ذهنم دفتر خاطرات عشق را ورق میزدم,سالها شعر سرودم,نوشتار تازه کردم,ولی خود نیز در هاله ای از سردرگمی های روزگار,بیقرار به گذران عمر چشم دوخته بودم.اردیبهشت را با عشق او تنهایی زیر باران قدم میزدم و قطرات باران دل گداخته ام را شستشو میداد و خوب میدانستم که عشق دخترک در قلبم مومیایی شده و همه بخاطر اوست.
سالهای دیگر پشت سر هم با بی رحمی سپری شد و خطوط فراق از او بر چهره ام خودنمایی میکرد.چهل و چند ساله شده بودم و هنوز نوای سازم را با اهنگ او کوک میکردم...
که یک روز پیامکی نظرم را به خود خیره کرد<دخترک بود,همان دخترک زیبای قصه ما,همان تندیس تمتم نمای عشق و پاکی...
بیدرنگ با او تماس گرفتم,ساعتها با او به لحظه ای مشابه بود,اری با او زمان متوقف میشد.او متارکه کرده بود و ان دیو پلید بدسرشت معشوق دلربای مراسخت ازرده و پریشان کرده بود...
نیمه دوم عشق ما اغاز شد,شدم ان عاشق دیوانه که بودم,ولی افسوس که تندباد زمانه باورهایش را سست کرده بود واطمینانش را خالی. دردش را کشیدم,زخمش را شریک شدم,حال و هوایش را بهبود بخشیدم,بارقه امید را در قلبش شکوفا کردم,اورا از دست بی رحم زمانه و گرگهای انسان نمای ان اگاه کردم,در خلوتم برایش اشک ریختم و سوختم,ولی او هرگز ندانست,هرگز نفهمید...
روزی در اوان بهار دلفریبی دگر شاهد طنازیهای پنهانی او بارقیبم شدم,سوختم و در خود شکستم ,صدای خرد شدن قلبم را با تمامی وجود شنیدم,سعی کردم منصرفش کنم,اما دریغ او دیگر بالهایش مداوا شده بود و اماده پرواز بود .
در سحرگاهی پر ملال و محزون, خبر عریانی عشقش را بر دلم نجوا کرد و به سوی مقصدی نا معلوم کوچ کرد,رفت و رفت تا در افق محو شد. بغض امانم نداد,سینه ام چون ابری ابستن باران بارید,زمین خشک و بهت زده زیر پایم را سیراب کرد و قامت خشک پاییزیم را شکست,ولی باز در دل هزاران بار خوشبختیش را ارزو کردم و به خدایم سفارشش را کردم و وجودم را در رهن خوشبختیش با خدایم معامله کردم.....
خدایم پشتیبانت باشد دخترک,
شادمانم که استوارت میبینم,
فرصتی بود به سراغ ما بیا,
ادرس من پشت کوچه تنهاییست.......
تنهایی...
ما را در سایت تنهایی دنبال میکنید
برچسب: دخترك كبريت فروش,دخترك جيگي جيگي,دختركم,دخترك شوخ,دخترك تنها,دخترك ژوليده,دختركم كجاست,دخترك شيطون,دخترك در زير يار,دختركره اي, نویسنده: بازدید: 20