يه تشكر قديمي

خرید بک لینک
معرفی نویسنده:

سلام,سلامی چو بوی خوش اشنایی. سلام بادصبا بر گلبرگهای اغشته به شبنم در سحرگاه تنهایی...

خواننده عزیز که قابل دونستی وبلاگ منو بخونی, سلام

من درسال 1352 در خوانواده ای اسم و رسم دار وقدیمی در شمال شهر تهران متولد شدم.

پدرم یکی از نامداران عرصه هنر بود.مردی فداکار که در جهت رفاه همسر و فرزندانش از هیچ تلاشی دریغ نکرد.

مادرم بانویی تحصیل کرده کدبانو و به لغایت مهربان و دلسوز بود,بطوری که همیشه زبانزد همه فامیل و دوستان و اشنایان بود.

ما کلا3فرزند بودیم,دو دختر و من که تنها پسر و البته کوچکترین عضو این خوانواده گرم و صمیمی پنج نفره بودم.(اینهارو خواهشا به حساب تعریف از خودم نذارین,بلکه بیشتر که باهم اشنا بشیم متوجه خواهیدشد که اصلا اهل این حرفا نیستم)

از همون کودکی علاقه بسیاری به شعر و شاعری داشتم و هرکدام از اعضاء محترم فامیل که به این حقیر میرسیدند,فرصت رامغتنم دانسته و چند بیت شعری که از قبل تهیه کرده بودند را برایم خوانده و منهم بلافاصله ان را حفظ کرده و در مجالس برایشان بازگو میکردم که البته موجبات انبساط خاطر ایشان و تشویق مدعووین محترم میشد وبعضا این اشعار تحمیلی جهت طعنه زدن بعضی از اقوام به مخاطب مورد نظرشان بود که البته اینو بعدآ که بزرگتر شدم فهمیدم.خلاصه داستانی بود...

بگذریم,هدف من از راه اندازی این وبلاگ بیان یک سری حرفهاییست که هیچوقت نتونستم برای کسی بازگو کنم,و به پیشنهاد یکی از دوستان خوبم تصمیم گرفتم که بصورت ناشناس هرانچه هستو برای شما تعریف کنم(صدالبته با رعایت حقوق شخصی افراد)

پس خیلی خوشحال میشم که نوشته های منو دنبال کنید و هرگونه نظر یا پیشنهاد سازنده ای رو به روی دیدگان خواهم گذاشت.به گفته دوستان نوشته های این حقیر حاوی طنز و بیان کامل احساسات درونیم به مخاطب است.

خردسالی:

پس از معرفی نویسنده و اشنایی جزیی با او ,میرسیم به بخش خردسالی(که البته هیچ کدوم از ماخاطراتی از این مرحله از زندگی به خاطر نداریم و بیشتر طبق عکسها وگفته های پدر و مادرمون و نقل قول سایرین میباشد ونقشی ضعیف درذهنمون ایفا میکنن)

وقتی من چشم به عرصه گیتی باز کردم, بعد از دو خواهر بودم وپدرم که خیلی دوست داشت که پسر هم داشته باشه که بقول معروف جفت بچه هاش جور بشه و هم اسم و رسم فامیلیشو به دوش بکشه, به گفته فامیل خیلی رازو نیاز کرده بود,چه شبهایی که دعا کرده بود, چقدر کمکهای خیرخواهانه انجام داده بود...تا بنده حقیر بدنیا اومدم و در ابتدای ورود هم ضربه شصتی نشون داده و پدرم طفلک که اومده بود یه مگسو از اتاق پسر دلبندش بیرون کنه,از روی صندلی که روش ایستاده بوده به زمین میخوره و پای راستش میشکنه.خلاصه به حساب قضا بلا میذارن و ما از انگ بدقدمی خلاص میشیم.

فامیل فوج فوج برای دیدن تنها پسر جناب... که البته اون موقع در عرصه هنری هم به شهرت بی مثالی رسیده بود به منزل ما می اومدن و هفت شب پدرم طفلی(با پای شکسته)جشن و سوری مثال زدنی داده بود و خلاصه همه جیز بر کام بود و همه راضی و خوشنود از بدنیا اومدن من

اونطور که میگفتن,سر نامگذاری بنده هم داستانی بوده. چون نذر امام رضا کرده بودن که ایندفعه بچشون پسر باشه,مادرم و مادر بزرگم و یه سری میگفتن رضا, یه سری میگفتن سیروس که سین اولش به اسم خواهرامم بیاد, یه سری پوریا, یه سری کیوان .... خلاصه پدرم عزمشو جزم میکنه و میگه شهریار که این اسم رو ما میمونه دیگه.خلاصه دردسرتون ندم, برای اون جریان نذر و نیازم قرار میشه موی سر حقیرو تا چهارسال کوتاه نکنن و به اندازش طلا بگیرن وپولشو تقدیم حرم امام رضا کنن.خلاصه ما شده بودیم پسر کاکل زری

کودکی:

دوستای خوبم سلام, سلامی گرم وصمیمی مثل اب و هوای این روزای ایرانمون, سلامی به قلبهای گرم و مهربونتون

ماجرا به اینجا رسید که بنده بی تقصیر بدنیا اومدم و طی مراسم ویژه ای به این دنیا پاگشا شدم .

کاکل نذری بنده که قرار بود تا چهار سال در گرما و سرما مونس من باشه,بلاخره در ابتدای چهارسالگی کوتاه شد و این بنده حقیر مثل سامسون در اخر فیلم کچل شده بودم وخلاصه چون بچه بودم زود موهای بربادرفته رو فراموش کردم و مشغول بازی و شیطنت شدم

خونه ما یه خونه بزرگ ویلایی بود با درختهای بزرگ و تنومند. با حیاطی دلربا و سرسبز که توسط باغبونی ماهر و چیره دست و صدالبته مهربون بنام مشتی حسن نگهداری میشد. در وسط این حیاط یه استخر بزرگ و پر عمق با فواره های زیبا داشت که دور تا دور اونو انواع و اقسام درختهای میوه احاطه کرده بود با یه عالمه گلهای زیبای جور واجور و در ضلع شمالیش یه خونه ویلایی بزرگ بود که در مقابلش یه بالکن وسیع وجادار خودنمایی میکرد و اکثر مهمونی های شبهای تابستونو اونجا میگرفتن. به این صورت که از عصر حیاطو اب میدادن ,بالکنو میشستن ,چمنهارو کوتاه میکردن ,برگهای استخرو جمع میکردن و... غروب که میرسید چراغای استخر و فواره ها روشن میشد و بهمراه صدای جیرجیرکها و مرغ شب و بوی گلهای باغچه منظره فراموش نشدنی ای رو به تصویر میکشید

مادرم هم که خیلی خوش سلیقه بود, با مهارت خاصی , به اندازه نفرات صندلی با میزهای عسلی کنده کاری قدیمی میذاشت . در اخر هم یه میز بزرگ با رومیزی زیبای اطلس کشمیر در گوشه ای از این بالکن قرار میداد و روشو با انوای واقسام میوه های فصل و خوردنیها و اردورهای هوس انگیز پر میکرد و وسط این میز هم یه سبد گل فوق العاده زیبا میذاشت که واقعا تحسین همگان رو برمی انگیخت .خلاصه عالمی بود

حالا براتون از ورودی این حیاط بگم که چه بلاهایی سر ما نیاورده!!! ورودی حیاط که از داخل کوچه با یه سربالایی تند شروع میشد , محل وقوع خیلی از حوادث بود.اتفاقهایی که با وجود تلخیهایی که بعضا داشت,بعدها خاطرات خوشی رو از خود به جا گذاشت.

مثلا یه نمونش وقتی بود که زنگ خونه بصدا در می اومد. من جلدی سوار دوچرخم میشدم و به سرعت بطرف در میرفتم,که خوب مطابق معمول ترمزمم هم تو این سرپایینی کار نمیکرد و محکم با ملاج روبوسی چشمگیری از در حیاط میکردم. خلاصه همیشه یا سرم باد کرده بود , یا دست و پام زخمی بود. حالا دیگه از زنگمون که لونه زنبور بود و تا زنگو فشار میدادی , 10- 20تا زنبور مجرب و کار ازموده به جونت می اوفتادن و چند جای بدن گرامی رو مورد عنایت قرار میدادن که دیگه هیچی...

حالا بذارین یه خاطره براتون تعریف کنم : یه روز ظهر خالم اینا اومده بودن خونمون , من با پسر خاله نازنینم (که همیشه وقتی باهم بودیم , از مرغ هوا تا جانداران خشکی در اسایش نبودن) تصمیم گرفتیم تو ماشینشون که در شیب این ورودی پارک شده بود تاکسی بازی کنیم , به این صورت که من راننده تاکسی بودم و پسرخالم مسافر. پسر خالم ادای مسافرای مختلفو در میاورد و من هم که همیشه خدا یه راننده تاکسی بد اخلاق و نچسب بودم , بهونه های مختلف میگرفتم. مثلا یه بار میگفتم بارت زیاده , یه بار میگفتم بگو بچت بستنیشو بندازه تا سوارت کنم ,خلاصه از اینجور بد عنقیا . ایندفعه پسر خالم اومد دم پنجره راننده گفت: تجریش میری اقا؟منم که مثلا یه روز گرم و نفسگیر تابستونه و حوصله مسافرکشی ندارم و میخوام هرچه زودتر برم خونه گفتم نه, بعد با ژست مخصو صی کلاجو گرفتم که مثلا بذارم تو دنده و برم ,چشمتون روز بد نبینه,ماشین نگو تو دنده بود و ترمز دستیش خراب بوده , تو این شیب حیاط راه اوفتاد بطرف پایین و در ماشین محکم خورد تو سر پسر خالم و از عقب هم محکم خورد تو دیوار حیاط . من که خیلی ترسیده بودم , از ماشین پیاده شدم و دیدم , پسرخالم با گریه صورت پر خونشو گرفته و داره میره بطرف خونه .خلاصه این بنده حقیر که فهمیده بودم چه گندی زدم و الان اهالی خونه دمار از روزگارم در میارن , زود پریدم رفتم توی رختشورخونه و لابلای لباسها بطور ماهرانه ای قایم شدم و هرچی صدام میکردن جیکم در نمی اومد. می شنیدم که یه سری دارن میرن بیمارستان تا سر پسر خاله بیچارمو بخیه بزنن . تا غروب ازترس اینکه پدرم یا خواهرام که هر چند دقیقه یه بار می اومدن دنبالم میگشتن دستگیرم نکنن , تو همون رختشورخونه موندم و گشنگی و تشنگیو فراموش کرده بودم . تا اینکه مادرم و خاله و شوهر خالم از بیمارستان برگشتن و وقتی مادرم شنید که منو هنوز پیدا نکردن زد زیر گریه و به پدرم گفت: نکنه از ترس اینکه ما دعواش کنیم از خونه رفته باشه بیرون؟ بعد شروع کرد با بقیه دعوا کردن وازم طرفداری میکرد که خوب تقصیر بچه چیه؟بچست دیگه! باید خودتون در ماشینو قفل میکردین, یا سنگی چیزی پشت لاستیک میذاشتین , نبینم اگه دیدینش کسی دعواش بکنه ها , با من طرفه(که البته بعدها فهمیدم این حرفای مادرم ترفندی بوده برای بیرون کشیدن من از مخفیگاهم) منم قوت قلب گرفتم و اومدم بیرون و تادیدم پسرخاله بهتر از جانم با سر باند پیچی شده جولومه, پریدم در اغوشش گرفتم و هردو گریه میکردیم و باهم اشتی کردیم و البته شکر خدا که ماجرا بخیر گذشت . هیچکسی هم منو دعوای جدی نکرد , فقط بهم قاطعانه هشدار دادن که از این به بعد کارای خطرناک نکنم و دردسر براشون بوجود نیارم , ولی خوب متاسفانه کو گوش شنوا...

* * * *

چند وقت پیش از اول صبح که از خواب بیدار شدم,خیلی بی حوصله و کسل بودم.حتما برای شماهم پیش اومده که یه روزایی اصلا حوصله کاروبار رو ندارین و دوست دارین اون یه روز رو به هیچ مشغله کاری و مسائل پیش پا افتاده روزمره فکر نکنید و فقط به اصطلاح ادم خودتون باشین. منم همین کارو کردم,یه صبحونه مختصری خوردم و پیاده زدم بیرون. همینطوری غرق افکار خودم بودم و گه گداری یه نگاه به مردم مینداختم که شاید باورتون نشه انگار تمام چیزایی که تو فکرشون بود رو میشنیدم.مثلا یه خانم خیلی مسن که معلوم بود تنهاست و فرزندانش هرکدوم یه گوشه دنیا مشغول زندگی هستن, جولوی یه بانک تو باغ فردوس ایستاد و یه نگاهی به بانک کرد.اونجا من احساس کردم که داره با خودش میگه:برم ببینم حقوق بازنشستگیمو ریختن یا نه؟بعدش شنیدم که میگه:نه بابا ولش کن بعدا میام,الان خیلی شولوغه , ودوباره اروم به مسیرش ادامه داد...

یا مرد میانسالی که گوشه پیاده رو بساط کرده بود و مدام با چشمای تیزبینانش رهگذرا رو اسکن میکرد :نه بابا این که خیلی داره تند راه میره,عمرا وایسه یه چیز از ما بخره, اهان , این خانومه خوبه,معلومه که حسابی مایه داره , وشروع کرد: جورابای زنونه بدم , از مغازه گرون نخر , بیا نصف قیمت وردار...خانوم شال,جوراب بدم؟خانومم لحظه ای وایساد و یه نگاه سطحی به بساط یارو کرد و با خودش گفت:برو بابا اینا همشون جنسای بونجول چینی مینیه,مگه پول علف خرسه که به این ات و اشغالا بدم... و به راه خودش ادامه داد

یا جوانکی که دختر خانم برازنده و شیک پوشی رو از دور دید و سینه رو سپر کرد و بادی به عضلات انداختو با خودش گفت: بابا دمت گرم انگار از مزون دراوردن لامصبو , بذار الان یه نگاهو , یه لبخند کوچولو...تو نمیری هیکلو ببینه تمووووومه ,که در همین موقع دختره از جلوش رد شد و با خودش گفت: واه واه , گنده باقالی ,قیافه رو تورو قران و بدون اینکه نیم نگاهی هم بهش بندازه به راهش ادامه داد.من که از این تفکرات هم لذت میبردم , هم خندم گرفته بود,یه هو به خودم اومدم دیدم پسره با یه غیضی داره نگام می کنه, خلاصه لب و دهنو جمع وجور کردم و یه قیافه حق به جانب به خودم گرفتمو به قولی الفرار

خلاصه همینطوری که پیاده قدم میزدم و به راهم ادامه میدادم یهو دلم هوس محله قدیممونو کرد.جایی که با وجود تغیرات عمده ای که تو بافتش و ساختموناش بوجود اومده بود,هنوز لحظه ها و خاطرات لطیف و زیبای کودکیمو برام به ارمغان می اورد, بنا براین راهمو کج کردم و رفتم تو یکی از کوچه های فرعی که به خونمون منتهی میشد.قدم میزدم وتوخاطرات بچگیم غرق بودم...ب...ت...و...ل...بتول , چیه اقا شهریار ؟؟ میشه رسیدیم به بستنی فروشیه من دوتا بزرگشو بخرم ؟ نه شهریار خان , خانم گفتن که سریع یه بستنی بخریم و زود برگردیم که شب مهمون داریم,دوستات همه میان...علی , فربد ,شیرین,کیوان... چقدر تند راه میری مادرجون ,خسته شدم , بیا یه دقیقه استراحت کنیم پسرم... نه,تورو خدا بتول...الان همه بستنیا رو میخرن , همش تموم میشه , تورو خدا بیا بریم...

.

.

بابا منم میشه یه روز مثه شما بزرگشم ؟ رانندگیم خوبشه ؟؟ اره پسرم , به شرطی که غذا خوب بخوری , به موقع بخوابی تا زود بزرگشی. اونوقت باید دکتر بشی , زن بگیری... من نمیخوام زن بگیرم بابا. چرا پسرم؟ چون هرچی پول دارم باید براش کادو بخرم... هه هه..نه پسرم باید اینقدر خوب درس بخونی و موفق و پولدار بشی که هرچیم کادو بخری پولات تموم نشه...

.

.

اخه پسر اون بالا چیکار میکنی؟بیا از بالای درخت پایین ,میوفتی ها... نه مش حسن نمیوفتم...هیس توروخدا , الان بابام بیدار میشه دعوام میکنه... خیلی خوب بشرطی که دیگه بالاتر نری , زود بیای پایین , وگرنه میرم به اقا میگم... عجب بچه اییه ها... اخه میخوام این بالا یه خونه درختی خوشگل بسازم ,کمکم میکنی؟؟ اره ,تو بیا پایین که اگه پدرت ببینه کلی دعوات میکنه,بعد یه روز باهم میایم میسازیم... اخه دیر میشه مش حسن.... که یدفه احساس کردم یکی زد پشتم ,اقا؟ جناب؟ از عوالم خودم اومدم بیرون , رسیده بودم دم خونه قبلیمون . باور کنین اصلا نمیدونستم که کی و چطور رسیدم , انگار تازه از خواب بیدار شده بودم... برگشتم نگاش کردم, دیدم یه اقای میانسالیه که از وجناتش معلومه سرایدار ساختمونه. گفتم: جانم؟ بله؟ بفرمایید... طرف گفت:اقا اینجا دنبال کسی, ادرسی , چیزی میگردی؟ گفتم: چطور اقا؟ گفت: اخه نزدیک بیست دقیقه , نیم ساعته به این دیوار لم دادی , ذل زدی به این ساختمون. دیدم الان باید چی به این بنده خدا بگم؟بگم این عمارت پنج, شیش طبقه یه روزی یه خونه امن و سرسبز ویلایی بود که جز صدای خنده و شادی ونوای محبت امیز پدر و مادرم ازش صدای دیگه ای بگوش نمی رسید؟ یا این خونه قبلا صندوقچه خاطرات و خنده ها و گریه های کودکانمه؟ گفتم: نه جناب , راستش همینطوری فقط خسته شده بودم خواستم یه نفسی تازه کنم , به جایی ذل نزده بودم. گفت: راستشو بگو جوون , به قیافه و تیپت که نمیخوره دزد باشی. خاطرخواه کسی اینجایی, یا اومدی برای تحقیق؟ دیدم راهی ندارم و انگار خیلی تابلو بودم الانه که شر بشه...گفتم داداش اینکاره ای ها!! دمت گرم, از کجا فهمیدی؟ تو دیگه کی هستی بخدا!!! گفت بله... همه همینو میگن. همه میگن داش قاسمت ,غلوم شما یه پا روانشناسه, با یه برانداز کوچیک میفهمه که تو سر ادما چی میگذره. حالا بگو ببینم طالب دختر مهندس... هستی؟ همون واحد 4 شرقی که کنار اون درخت سرو قدیمیه؟ اخه دیدم به اونجا ذل زده بودی. اگه دنبال اونی که رک و روراست بهت بگم بهت نمیدنش.مهندس وضش خیلی توپه,تو همین ساختمون 5,4 تا واحد 250 متری داره که جدیدا به اتفاق بقیه همسایه ها میخوان اینجا رو دوباره بکوبن ویه برج مشتی از توش در بیارن, انگار مهندس چندسال پیش جوازشو گرفته. تازه داداش دختره که دیگه هیچی...از اون فیس و افاده ای هاست , البته خیلی دست و دلبازه ها ولی راستش به تو نمیخوره. اولا که ماشین نداری و پیاده ای بعدشم تموم دوستای فرناز خانم با بنز و ب ام وه میان دنبالش. خودش که نگو... یه دونه از این ماشین گرونا داره,چی میگن...اسمش سر زبونمه!!! توش زار....داره, بازار, ازار ... خندیدم, گفتم:مازاراتی نیست؟ گفت:اها..چرا چرا همینه.خلاصه میل خودته , ولی میگن یه نامزد داشته که.... دیدم حرفشو قطع نکنم تا فردا میخواد کل شجره نامه این بنده خدا رو با کل فامیلش برام بگه , برای همین گفتم: دمت گرم داداش , واقعا محبت کردی خیلی ممنون , من دیگه بااجازت برم که خیلی دیرم شده. دست کردم تو جیبمو یه اسکناس ده هزاری دراوردم بهش بدم که شروع کرد: بذار جیبت جوون , من کاری نکردم که , محض لله انجام دادم , توام مثه داداش کوچیکم , نه,اصلا... خلاصه بزور پولو تو جیبش گذاشتم , خداحافظی کردم و به راه خودم ادامه دادم. حالا اینو براتون بگم: راستش من اون دختر مهندس... که این بنده خدا گفتو , تا فامیلیشو شنیدم , شناختم. پدر این بنده خدا یه مهندس تقریبا جوون بود که به تازگی از شهرستان اومده بود و با پولی که از فروش زمینها و البته با مشارکت دوستانش بدست اورده بود , خونه ما رو از پدرم خریداریکرده بود و بعدم ساخته بود وطی این سالها وضع مالیش از اینرو به اونرو شده بود.خلاصه باریکلا به همتش , ادم با پشتکاری بوده.

* * * *

یه ماجرای جالب براتون بگم,خاطره ای که برای هر کدوم از دوستام که تعریف کردم ,تو هر مجلسی همش ازم درخواست میکنن که براشون تعریف کنم .خوب حالا شما هم دوستای خوبمین و براتون میگم چی بوده...

راستشو بخواین یه بنده خدایی تو اقواممون بود که خیلی چشمش شور بود. یعنی من یه چیزی میگم , شما یه چیز میشنوین . این انسان شریف که در ادب و هنر و معلومات صاحب کمالات عالیه بود, سق عجیبی داشت.کافی بود به یه چیز خیره بشه و خوشش بیاد,بلافاصله یا میسوخت,یا از کار میوفتاد,یا میشکست... خلاصه نه یکبار, نه ده بار, بلکه به کرات این اتفاق افتاده بود تا به همه ثابت شده بود که واقعا چشم شوری داره.یه شب به اتفاق اقوام, این مرد شریف هم به همراه بانو به منزل ما دعوت شدند.یکی از همون شبهای دلنشین شهریور ماه اون روزها,که هوا خنکتر ودلچسب تر از الان بود.مطابق معمول حیاط ابیاری شده بود و بوی چمن تازه هرس شده با عطر گلهای شب بو و نسیم حاصل از ابیاری باغچه فضای روویایی رو تداعی میکرد. اهنگ ملایم ایتالیایی با نور چراغهای استخر و فواره هایی که از دوطرف با ارتفاع مشخص به مرکز استخر سرازیر میشدند هم که دیگه مزید بر علت بود.من و بچه های دیگه(که البته تعدادشون کم بود,چون اون وقتها برای مهمونیهای شبانه بچه هارو با خودشون نمی اوردن) بنا به توصیه پدر و مادرم قرار بود که تو اتاق من باشیم و یواش و بی صدا بازی کنیم و اصلا به حیاط نیایم,که البته این امر تا حدودی اجرا میشد,جون یا باهم دعوامون میشد و برای عرض شکایت پیش بزرگترا میرفتیم,یا بهونه های الکی.مثلا مامان من خیلی گشنمه,این فربد همش جرزنی میکنه,میشه بریم هاپوهارو ببینیم... خلاصه از اینجور بهونه ها,که هر دفعه ای هم که می اومدیم,یه چند دقیقه ای هم میموندیم و کلی هم از تنقلات روی میز نوش جان میکردیم و با چشم غره مادرم میرفتیم تو.خلاصه اینو داشتم براتون تعریف میکردم که این فامیل ما هم یه نیم ساعتی بود که اومده بود,همه دیگه پی بلا و مریضی و ضرر و زیانو به تنشون مالیده بودن ومشغول معاشرت و گفتگو بودن که این فامیل ما برگشت ونگاه عمیقی به استخر انداخت و به پدرم گفت:... این منظره استخر و فواره ها با این چراغایی که تو اب کار گذاشتی,عجب قشنگ شده .که یه دفعه یه چراغ استخر در مقابل بهت و حیرت همه خاموش شد.پدرم که از قبل انتظار این قبیل حوادثو داشت وپیش بینی کرده بود,خوشحال از اینکه جریان به همین جا ختم به خیر شد(چون همیشه فقط یه چیزو چشم میزد) و فقط یک لامپ ناقابل سوخته بود, اومد بگه که خوب قضابلا بوده دیگه...که اون یکی لامپشم خاموش شد,بلا فاصله فشار فواره ها هم کم شد و فواره ها هم پمپش سوخت (اینارو شاید فکر کنین من دارم بزرگنماییش میکنم,ولی باور کنین عین همین داستان اتفاق افتاد)خلاصه دیگه نور علا نور شده بود و مادرم که دستپاچه شده بود,بلافاصله گفت:ای بابا بازم اینا سوختن که؟ نگفتم اینا اینکاره نیستن؟بعد گفت:خوب اماده بشین که تا یک ربع دیگه برای صرف شام تشریف بیارین داخل...

* * * *

الان داشتم بطور اتفاقی تو یکی از این سریالها میدیدم که یه تشابه جالب با زندگی خودم داشت,البته با یه اختلاف فوق العاده کوچیک.طرف با زنش سر یه مسأله کوچیک بگو مگوشون شد, یه ساک کوچیک برداشت و همه کارتهای بانکی و دارو ندارشو داد به زنش و با حالت قهر از خونه بطرف مسیر نامشخصی به راه افتاد,بعد از یه مدت کوتاه زنش انقدر پیگیری کرد تا مکان شوهرشو تو یه مسافر خونه دور پیدا کرد و با التماس اوردش خونه.خلاصه... جونم براتون بگه که این بنده حقیر هم سر یه مسأله ای که البته اصلا کوچیک نبود و برای ختم ان ماجرا , یه ساک کوچیک برداشتم ودار و ندارمم (که از قبل همسرم زحمت گرفتنشو از من کشیده بود) دادم و به طرف مسیر نا مشخصی راه افتادم ,وچون مبلغ چشمگیری به همراه نداشتم (که حتی به یه مسافر خونه درب و داغونم برم)خیلی زود به فکر یکی از دوستان قدیمیم افتادم که اکثرا تنها زندگی میکرد.خلاصه با هزار بدبختی پیداش کردم و از رو صندلی پارک خوابیدن تو اون زمستون سرد نجات پیدا کردم. حالا تفاوتش چی بود که گفتم با یه تفاوت.فرقش با این سریال در این بود که همسرم نه تنها اصراری جهت برگردوندن من به خونه نکرد,بلکه با جمع اوری استشهاد محلی از همسایه ها ونگهبانان محترم مجموعه ای که دران سکونت داشتیم,مانع از برگشت دوباره من شدند و هرچی به کلانتری و اینجور جاها شکایت میکردم که بابا چه معنی داره که ادمو تو خونش راه نمیدن,میگفتن که در حیطه کاری ما نیست وچون همسرت به دادگاه شکایت کرده,شماهم باید از طریق دادگاه پیگیری کنین.خلاصه کار به دادگاه کشید و .....

چه جالب,الان دارم فکر میکنم که چقدر شبیه فامیل دور تو کلاه قرمزی شدم واینقدر راحت و خندون دارم این ماجرای دردناکو براتون تعریف میکنم!! خوب ادمیه دیگه به همه چیز عادت میکنه,حتی به تنهایی...

روزها و ماهها گذشت ...

گذر زمان جسورانه بر پهنه بی پناه گیتی تازیانه میزد وهمچون سواری شتابان,سوار بر مرکب ثانیه ها در هامون زندگی بی محابا میتاخت....

منم که هفت سالم شده بود , اماده رفتن به مدرسه میشدم. البته از قبل به کلاس و مدرسه عادت کرده بودم , به این علت که مادرم در مدرسه تطبیقی دبیر بود و منو هم اکثرا با خودش میبرد. البته محیط اونجا کجا و مدارس وطنی کجا...مثلا تو همون روزای اول که به دبستان رفته بودم , چون هنوز دوستی پیدا نکرده بودم تنها یه گوشه نشسته بودم و داشتم ساندویچمو میخوردم که یه پسری که معلوم بود ازمن بزرگتره اومد جلو و گفت:چطوری؟گفتم خوبم ,گفت چی داری میخوری؟ گفتم ساندویچه,می خوای؟گفت اره و بلافاصله با دستای چرک و کثیفش نصف ساندویچمو کند , بعد درحالیکه دهنش باز بود و تیکه های نون و کالباش مثل ترکش خمپاره از اون خارج میشد گفت:کلاس چندمی بچه جون؟ من که این حرفش بشدت برام گرون تموم شده بود,با یه لحن اعتراض امیز گفتم:بچه چیه؟بچه خودتی. گفت خوب حالا کلاس چندی؟کلاس اولی هستی نه؟ گفتم بله. گفت:خوب بچه ای دیگه. من که کلی شاکی شده بودم(و کلا از اون بچگی تقس بودم و هیچوقت تو هیچ چیزی کم نمی اوردم) سعی کردم صدای ریزمو کمی بم تر کنم و با غیض گفتم:نفهمیدی؟گفتم بچه خودتی, مگه بزرگی به کلاسه؟ اون که یکم جا خورده بود وشاید هم ترسیده بود گفت:خیلی خوب بابا, چرا عصبانی میشی؟ اگه راست میگی باید ثابت کنی.(حالا زنگ کلاس هم زده بودن)منم که خیلی بهم بر خورده بود و فقط و فقط فکرو ذکرم این بود که بهش ثابت کنم من بزرگ شدم, گفتم باشه , چکار کنم؟ گفت : هیچ بچه ای نمیتونه ده دقیقه چشماشو ببنده و پای راستشو با دست چپ و پای چچپشو با دست راستش همزمان باهم بالا و پایین ببره. منم اینجا وایمیسم ساعت میگیرم, نکنه چشاتو باز کنی ها! اگه باز کنی ثابت میشه که بچه ای. منم گفتم نه, خیالت راحت باشه, بهت ثابت میکنم که بزرگ شدم ودیگه بچه نیستم. خلاصه... با اماده باش پسره من چشامو بستم و شروع کردم دست راست و پای چپو باهم و دست چپو با پای راست باهمدیگه بالا و پایین اوردن(حالا تجسم کنین که چه وضعیت مسخره ای پیش میاد).حدودا 5-6 دقیقه گذشت و منم همچنان دست و پا میزدم که صدای مدیرمونو شنیدم که با فریاد گفت: هی پسر دیوونه شدی, این چکاریه داری میکنی... و چشممو باز کردم و دیدم حیاط مدرسه خالیه و من تک و تنها وسط مدرسه دارم حرکات موزون میکنم و از پسره هم خبری نیست. خلاصه نمیگم جاتون خالی, چون جناب مدیر 10 ضربه محکم با خطکش چوبی به دستم زد و یه پس گردنی جانانه هم پشت سرم و با چشم گریون مارو روانه کلاس کرد(که این بود فرق مدرسه دولتی با مدرسه ای که با مادرم میرفتم). من که خیلی بهم بر خورده بود, فردای اون روز پی دوباره از مدیرمدرسه کتک خوردنو به تنم مالیدم و تلافی جانانه ای با اون پسره کردم.زنگ تفریح اخر بود, تو حیاط مدرسه دیدمش که با دوستاش میگه و میخنده, از پشت بهش نزدیک شدم و یه پس گردنی محکم بهش زدم, تا برگشت یه لگد محکم هم به ساق پاش و الفرار بطرف اونور حیاط . اونم یه اخ بلند گفت و با دوستاش دست به یکی کردن و گذاشتن دنبال من,بلاخره بعد از 2-3 دقیقه منو گرفتن, منم رو هوا دست وپا میزدم و جیغ میزدم وبد وبیراه بهشون میگفتم که یدفعه ناظم مدرسمون مثل زورو رسید واونا رو هولشون دادعقب و گفت:چتونه...؟ خجالت نمیکشین با این هیکلتون به جون این طفل معصوم افتادین؟ گمشین برین دم دفتر ببینم. بعدش هر چهارتامونو به دفتر مدرسه برد و من ماجرای دیروز رو براش تعریف کردم و اون هم نفری 10 تا خطکش جانانه بهشون زد و از منم قول گرفت که دیگه تو مدرسه دعوا نکنم و اخطار داد که اگه باز مورد مشابهی برام پیش بیاد,ایندفعه پدرم رو به مدرسه احظار میکنه. البته بعدش باهاشون دوست شدم هرزگاهی زنگ تفریح ها باهم فوتبال بازی میکردیم و دیگه کاملا همدیگه رو بخشیده بودیم.

چه خوب بود روزگار کودکی که بعد از هر دلخوری,زود کینه ها و ناراحتی رو از دلهامون بیرون میکردیم و به همدیگه فرصت جبران می دادیم. اری به راستی یادش بخیر...

* * * *

ای فلانی که نه اسمتو میدونم,نه تا حالا خودتو دیدم ,کارت معرکست. اینجوری که داری فیلم زندگیمو با اخرین سرعت فوروارد می کنی معرکست. احتمالا حوصله دیدن این قسمت از سریال زندگیمو نداری, یا شاید هم تخمه افتابگردونت تموم شده, یا فقط می خوای قسمت های جالبشو به همراه صرف چای ببینی؟

اخه انگار همین دیروز صبح بود که از خواب پاشدم وانگار دیشبم تا ثانیه های دیگه می رسه. گفتم که,معرکست.... فقط بدون که اخرای سی دیه, تموم بشه دیگه تو هم از تنهایی کف میکنی, حالا میل خودته...

دیگه بیشتر از این مزاحمت نمسشم, برو فیلمتو ببین...

تنهایی...

ما را در سایت تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 4:52

صفحه بندی