
عصر جمعه بود و باران ریز و تنک ,حال و هوای خاصی به این ادینه بهاری بخشیده بود. سوار بر مرکب خیال سفر کردم به سالهای زیبا و پر شور جوانی,به حدود بیست سالگیم,به روزهایی که وجودم از عشق دخترکی زیبا و معصوم لبریز بود,به اون روزها که در اوج غرور جوانی چشمهایم و وجودم تمنای دیدارش را میکرد... دخترک جلوی ویلایشان مشغول بازی بود و موهای صاف خرماییش به هنگام بازی مثل قاصدک با ترنم باد به اینسو و انسوی شانه اش می افتاد و چشمان مات و بهت زده من هم خیره به او و غرق در رویای با او بودن. دخترک به ندرت از حیطه...
ادامه مطلب